؟؟؟؟؟
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد.
بهش گفتم: كمك نمی خوای؟ گفت:نه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.
گفت: نه خودم جمع می كنم.
گفتم:حالا تیكه ها چی هست؟
بد جوری شكسته معلوم نیست چیه؟
نگاه معنی داری كرد و گفت:قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته.
خودم باید جمعش كنم. بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟
آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.
وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوزتو
دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......
میخوام تیكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون
دل داری خوب بلده آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای
شكسته رو خیلی دوست داره میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته
خوب شه.
تیكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد و یواش یواش ازم دور شد.
و من توی این فكر كه چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.
گفت و این بار رفت سمت دریا...................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بر سنگ قبر من بنویسید................................!!!
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود، تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود،
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت، عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود،
بر سنگ قبر من بنویسید در زندگی، پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود....![]()