خدایا منو ببخش
خدایا!
ناپاکم و گناه آلود،
اما می دانم اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی
قلب من چون برف، سپید و پاک خواهد شد.
خدایا!
ذهنم پریشان است و قلبم بی قرار،
افکارم شوریده اند و درمانده ام.
پس رشته ی زندگی ام را به دستهای امن تو می سپارم.
خدایا، مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد،
با اشک دیگران اشک بریزد،
از شادی دیگران شاد شود و
رنج دیگران را رنج خود بداند
قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند بزند.
آنچه به خاطرش زندگی می کنم!
من برای آنها که دوستم دارند زندگی می کنم.
آنها که مرا همانگونه که هستم می شناسند.
برای حل مسائلی که حل نشده باقی مانده اند.
برای جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام.
برای آینده ای که در دوردست هاست.
برای بهشتی که به من لبخند می زند و در انتظار من است
و برای تمام خوبی هایی که می توانم انجام دهم.
غوغا میکنی.........
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه زا
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می کنی
امروز ما بیچارگان امید فردایش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا می کنی
شهریار ![]()
خدا دوستت دارم .......................................
این روزا خیلی خوشحالم...............................
برام دعا کنید. تازه شدم یه انسانی که برای خودش هدف داره
تا ته تهش میرم..... فقط کمک می خوام از یه نفر!
از همونی که توی وجودمه!
همونی که وقتی باهاش حرف می زنم صدامو از اینجا می شنوه...!
همونی که باعث شد راهمو پیدا کنم و کسی که وقتی تنهام باهامه!
انشاا... همتون شاد باشید دوستای خوبم، نظر یادتون نره ها! ![]()
![]()
ياران دغل !
گر من از عشق غزالي غزلي ساخته ام
شيوه ي تازه اي از مبتذلي ساخته ام
گر چو چشمش به سپيدي زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلي ساخته ام
شكوه در مذهب درويش حرام است ولي
با چه ياران دغا و دغلي ساخته ام
ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد:
از عمل سوخته عكس العملي ساخته ام
مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعي سبز به دامان تلي ساخته ام
شهريار از سخن خلق نيابم خللي
كه بناي سخن بي خللي ساخته ام
شهریار ![]()
حتی اگر نباشی...
حتی اگر نباشی...
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چونانکه لب تشنه آب را
محو توام چونانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آن چنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را