طلوع تازه
دل من پیش تو اما اینجا جا مونده تنم![]()
دربدر دنبال عشقت همه جا پرسه زدم
به تو هرگز نرسیدم اما دل نمی کنم![]()
کاش می شد با تو قدم زد زیر بارون بهار![]()
کاش بیای تا با حضورت بشکنه این انتظار!![]()
دوست دارم عمری تو معبد چشات اسیر باشم![]()
اگه تو باهام باشی تا آخر دنیا میرم![]()
خورشید گیسو طلای جاده های آرزو![]()
راز یک طلوع تازه رو به عاشقت بگو![]()
بگو این شب سیاه انتظار به سر میاد![]()
یه روز از همین روزا از تو برام خبر میاد![]()
![]()
![]()
دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی![]()
![]()
دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی...![]()
![]()
تا بیایی بارها جان را فدایت می کنم ![]()
تو مرا تنها و با غمها رها کردی ولی ![]()
![]()
من تو را...تنها تو را از غم رهایت می کنم ![]()
![]()
![]()
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود . و پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید . همه چیز سیاه بود . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را چوشانده بود .
همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت ، همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد . اکنون فکر میکرد مرگ به اوچقدر نزدیم است ، ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد ، بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب ائ را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :
- « خدایا کمکم کن »
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شندیده میشد جواب داد :
- از من چه می خواهی ؟
- ای خدا نجاتم بده .
- واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته ای ، پاره کن .
یک لحظه سکوت ، مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .