تبليغاتX
دل نوشته های آدم کوکی در دنیای مجازی
بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند که تنها تو را می خواهد، فقط تو را...

 

دوباره از تو گفتن, نه نبايد بازم اسمتو بردن, نه نبايد

شب دلگير از ياد بردن تو بازم خوابتو ديدن, نه نبايد

رها كن قلبمو اي رفته از ياد بزار عادت كنم به رفتن تو

تو ميشناسي منو مي دوني اي يار چقدر سخت برام نخواستن تو

شب دربدري در كوچه عشق به من چشماي تو عشقو نشون داد

گله از رفتنت هرگز ندارم ولي از موندن ياد تو فرياد


شنبه بیست و نهم مرداد 1384 ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

گفت میرم مسافرت  ...  سه روز دیگه میام خونه

عصر جمعه هر کی در زد  ...  بدونم خــود اونــه

وقتی که بار سفر بست  ...  دلم آهنگی نداشت

بغض من تو راه اون بود  ...  آسمون رنگی نداشت

روز اول با صدای بارون از پشت شیشه

روز دوم کلاغی که روی بومه همیشه

روز سوم اومدش یه صبح بارون

توی اون جمعه ی ساکت  ...  با خودم زدم خیــابون

سر خوش از هر لحظه  ...  نزدیکی خورشید به زمین

با خودم گفتم  ...  غروب امروزو ببین ببین

وقتی که ماه توی چشمام  ...   رخنه می کرد

صدای زنگ تلفن  ...  توی گوشم ناله می کرد

یه صدای غمزده گفت ...  که تو رفتی ته دره

از خودت برام تو دنیا  ...  نذاشتی حتی یه ذره

تو که رفتی شعر من پاک شد و مردش

عکستم تو قاب خالی  ...  یاد اون سه روز و دردش

   

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

خداوندا ...

خداوندا تو میدانی

       که انسان بودن و ماندن 

               در این دنیا چه دشوار است

                     چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .

 

یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

دختر عموی عزیزم... رها جون

راهیابی به یکی از بهترین مراحل زندگیت را از صمیم قلبم بهت تبریک می گم و برات آرزوی موفقیت می کنم.

 

                                                   آرزو مند آرزوهایت

                                                    شیلا جونی

پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

هوای تو

بیا و ببین که چگونه باد شبگرد غربت خیالم را به بازی می گیرد

                                                                    عطر تو را در هوا پخش می کند...

اما ... اما از خودت نشانی نیست!!!

                                        چه آرام آرام گرمای عشق از وجودم زبانه کشید و رفت...

... و امروز تنها تلی از خاکستر به جا مانده که گاه گاه بادی می وزد و شعله ورش می کند...

                                                 

پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

بی بازگشت

مدتی است که حتی خاطراتم را به فراموشی سپرده ام.

خاطراتی که امروز همچون تصاویری مه آلود می نمایند...

ای کاش زندگی برگشت پذیر بود.

ای کاش می توانستم عشق تو را حفظ کنم.

من زندگی ام را قمار کرده ام.

قماری که برنده نداشت و زندگی بر گشت پذیر نیست.......

 

سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا گذشتي

 

با يک دنيا غم و حسرت، دل از آغوش تو کندم، ديگه حتي يه بارم من، به عشقت دل نمي بندم

به آسوني يک قصه، تو از عشقم گذر کردي، دلم يه گوله آتيش بود، تو اونو شعله ور کردي

ميون اينهمه آدم، شدم تنهاترين تنها، من و اينجا رها کردي، تو در اين گوشه دنیا

ببين بغضه شکستم را، نميگم دير يا زود، اگه چيزي برام مونده، يه موشتي خاطره بوده

واسه اين عاشق ساده، يه روز مثل خدا بودي، نمي دونست دل ساده، که خيلي بي وفا بودي

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر منو چون دود برفتی

هميشه اين گونه بوده است

هميشه اين گونه بوده است  :

 کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .

 

هميشه اين گونه بوده است :

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است :

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا دامنت را از بوسه و نور پرکند .

هميشه اين گونه بوده است :

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد

راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي  و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان ...

                                         

دوشنبه دهم مرداد 1384 ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

UK Grand WINNER!!

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس