|
|
|
من، سكوت، تنهایی، شب، یاد تو، صدای تو، خنده ای تو، وجود تو، ...
هر روز كه میگذره ، احساس میكنم، هم یه قدم بهت نزدیك میشم، هم یه قدم ازت دور میشم،
ولی، من، سكوت، تنهایی، شب، تو، همیشه، با هم ، هستیم... |
هرگز نخواب کوروش...!!!!
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فرو بست
حتما دل دماوند آتش فشان ندارد
دیو سیاه در بند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویا که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز! میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به داد خواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد ![]()
موزو انشا : عزدواج!
این بود انشای من
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم...
حالم ، نه ،اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام وغمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادت می روم این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...
اینم یه جوک سیاسی ...!
مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزد که ناگهان دید سگی به دختر بچه ای حمله کرده است. مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود.
سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختر بچه را نجات می دهد.
پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:
" تو یک قهرمانی! "
فردا درروزنامه ها می نویسند:
" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد. "
آن مرد می گوید: اما من نیویورکی نیستم ...
پس روزنامه ها می نویسند:
" آمریکایی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد. "
مرد دوباره می گوید: اما من آمریکایی نیستم ...
" خب پس تو اهل کجا هستی؟ "
" من ایرانی هستم ! "
فردای آن روز روزنامه ها اینگونه می نویسند:
" یک تند روی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت !!! " ![]()
![]()
؟؟؟؟؟
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد.
بهش گفتم: كمك نمی خوای؟ گفت:نه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.
گفت: نه خودم جمع می كنم.
گفتم:حالا تیكه ها چی هست؟
بد جوری شكسته معلوم نیست چیه؟
نگاه معنی داری كرد و گفت:قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته.
خودم باید جمعش كنم. بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟
آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.
وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوزتو
دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......
میخوام تیكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون
دل داری خوب بلده آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای
شكسته رو خیلی دوست داره میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته
خوب شه.
تیكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد و یواش یواش ازم دور شد.
و من توی این فكر كه چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.
گفت و این بار رفت سمت دریا...................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بر سنگ قبر من بنویسید................................!!!
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود، تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود،
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت، عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود،
بر سنگ قبر من بنویسید در زندگی، پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود....![]()
مینویسم برای تو
مینوسم برای تو
نگاهم هنوز به تقویم است
روزها دیر می آیند و موقع دیدار ساعتها عجولند
آری من ایمان دارم
ایمان دارم به آغاز
نوشته هایم رنگ گرفته اند ، رنگ رنگ شده اند
می خواهم همه اش برای تو باشد
کاغذی وجود ندارد
من برایت می نویسم
برای تو که آشنایی قدیمی هستی
باش ، که همیشه خواهم بود با تو ![]()
![]()
خاطرات
من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند
و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی !
خاطرات مان چه بلا تکلیفند....!!!
![]()
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگی مو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو
چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه میشه سر به سر من می ذارن
تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلها قایم بشم، کمین کنم
ولی با این همه حرفا باز من هم مثل اونا
یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم ؟؟؟
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم ؟؟؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره ؟؟؟
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟
سلام به همه ی دوستای خوبم......
نظر یادتون نره هااااااااااااا!!!!!!!