تبليغاتX
دل نوشته های آدم کوکی در دنیای مجازی
بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند که تنها تو را می خواهد، فقط تو را...

 

من، سكوت، تنهایی، شب، یاد تو، صدای تو، خنده ای تو، وجود تو، ...
 
هر روز كه میگذره ، احساس میكنم، هم یه قدم بهت نزدیك میشم، هم یه قدم ازت دور میشم،
 
ولی، من، سكوت، تنهایی، شب، تو، همیشه، با هم ، هستیم...
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

هرگز نخواب کوروش...!!!!

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید

البرز لب فرو بست

حتما دل دماوند آتش فشان ندارد

دیو سیاه در بند آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویا که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز! میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به داد خواهی

فریادمان بلند است

اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 

شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

 این بود انشای من

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

 
من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم...

 

 حالم ، نه ،اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود ....

 

 فکری برای این دلِ آرام وغمگین می کنم

 

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

 

 خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

 

 کم کم ز یادت می روم این روزگار و رسم اوست !

 

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...

 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

اینم یه جوک سیاسی ...!

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد که نکات ارزشمندی در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت. ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است:

مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزد که ناگهان دید سگی به دختر بچه ای حمله کرده است. مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود.

سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختر بچه را نجات می دهد.

پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید: 

                                     "  تو یک قهرمانی! "

فردا درروزنامه ها می نویسند:

                 " یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد. "

آن مرد می گوید: اما من نیویورکی نیستم ...

پس روزنامه ها می نویسند:  

                   " آمریکایی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد. "

مرد دوباره می گوید: اما من آمریکایی نیستم ...

" خب پس تو اهل کجا هستی؟ "

" من ایرانی هستم ! "

فردای  آن روز روزنامه ها اینگونه می نویسند:

               " یک تند روی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت !!! "

 

دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

؟؟؟؟؟

نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد.

بهش گفتم: كمك نمی خوای؟ گفت:نه.

گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.

گفت: نه خودم جمع می كنم.

گفتم:حالا تیكه ها چی هست؟

بد جوری شكسته معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری كرد و گفت:قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته.

خودم باید جمعش كنم. بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟

آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.

وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوزتو

 دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......


میخوام تیكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون

 دل داری خوب بلده آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای

 شكسته رو خیلی دوست داره میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته

 خوب شه.


تیكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد و یواش یواش ازم دور شد.

و من توی این فكر كه چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم


دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به

دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.

گفت و این بار رفت سمت دریا...................

                                            

 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

بر سنگ قبر من بنویسید................................!!!

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود، اهل زمین نبود نمازش شكسته بود،

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود، تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود،

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت، عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود،

بر سنگ قبر من بنویسید در زندگی، پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود....

پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

مینویسم برای تو

 

مینوسم برای تو

نگاهم هنوز به تقویم است

روزها دیر می آیند و موقع دیدار ساعتها عجولند

آری من ایمان دارم

ایمان دارم به آغاز

نوشته هایم رنگ گرفته اند ، رنگ رنگ شده اند

می خواهم همه اش برای تو باشد

کاغذی وجود ندارد

من برایت می نویسم

برای تو که آشنایی قدیمی هستی

باش ، که همیشه خواهم بود با تو

 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط خانوم خانوما |

خاطرات

من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند 

و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی !

خاطرات مان چه بلا تکلیفند....!!!   

دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

 

 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگی مو

 

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو

 

چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن

 

وسط قصه میشه سر به سر من می ذارن

 

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن

 

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

 

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

 

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

 

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

 

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

 

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

 

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

 

میتونم پشت دلها قایم بشم، کمین کنم

 

ولی با این همه حرفا باز من هم مثل اونا

 

یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونا

 

یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم ؟؟؟

 

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم ؟؟؟

 

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره ؟؟؟

 

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟

 

 

سلام به همه ی دوستای خوبم......

 

نظر یادتون نره هااااااااااااا!!!!!!! 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط خانوم خانوما |

UK Grand WINNER!!

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس